سارا و باران
با یک عالمه تو و تمام گوشه کنارهای آغوشت!!! قول می دهم هرچه پس انداز دارم بدهم به زودی با غزل باران باران به سراغتان خواهم آمد به خالق قطرات باران سوگند من هم دلم برای همه شما تنگ آمده است دلم برای بهار تنگ شده است دل تنگ شده ام ایکاش باران کمی از دلتنگی های من بکاهد ... ایکاش !! قبل از اینکه....! باران،حسادت کند وبشوید جای پایم را. قبل از اینکه چشمانم لبریز باران شود. من تنها اگر بمانم...؟ نصیب هرزگی باران و این کوچه های عریان میشوم نمیدانم....؟ شاید هم روزی باران، تنهاییم را بر تو فریاد کرد و خستگیم را شست آنها هر آنچه میخواهند! با خود میبرند . . . و باز دنیا آبی می شود! تا آخر کوه ها یک نفس می دوم می آیی برایم دست بزنی که دست هایت ول می شود از دستانم و جا می مانی... یک لیوان بزرگ چای بی قند دو تا کتاب قطور خوش رنگ و قدیمی "الهه ی نار" بنان قلیان و تمام رویاهایی که حقیقی میشوند! دیدی آخرش هم آن دنیایی که تو می گفتی نشد که بشود! خوابم که برد آن شب پتویم را آرام کشیدی رویم و پیشانی ام را بوسیدی و رفتی ! صدای در که آمد فکر کردم بر می گردی . . . چرا رها کردن اینقدر آسان شده ؟ چطور دلتان می آید بادبادک های نازنینتان را به هیمن راحتی با پاره شدن یک قرقره در آسمان ژرف و بی پایان رها کنید ؟ تو فقط لایق اینی که فرهنگ رکیک ترین فحش ها رو باز کنم و اسامی جدیدت رو با لحن مناسب داد بزنم ! شاید اینجوری به ماهیتت پی بردی . . . ! متاسفم که نیستی متاسفم که حرف هایت را ساده لوحانه باور کردم متاسفم که نخواسته خواستمت متاسفم که بی اجازه آمدی متاسفم که بودنت را انکار نمی کنم متاسفم که بدون من میروی متاسفم که باعث عذاب وجدانت هستم متاسفم که دخترم متاسفم که دلم برایت تنگ می شود متاسفم که دیگر طاقت شنیدن صدایت را ندارم متاسفم که این مدت هاست حالت را نمی پرسم متاسفم که درگیرت شدم متاسفم که زیباییم به باد رفت برایت متاسفم که حلقه ی زردت هنوز دستم را ناز می کند متاسفم که عکست را دور نینداختم و اما متاسفم که می بینم هنوز هم ....... گم می شوم لب هایم را قفل می کنم تا لال شوند چشمانم را میدوزم تا طرفت جذب نشوند پاهایم را می شکنم تا دیگر پی رده پاهای تو نیایند روح را ........ تو بگو با این یکی چه کنم ؟ ؟ ؟ از درک من خارج است ! تمام روزهای نبودنت از درک من خارج است ! تعجب نکن از بی خیالیم... نبودنت هنوز هم از درک من خارج است... همه ی دنیای اجباری شما از درک من خارج است ! هزار و یک سال می گذرد... هزار و یک قصه می خواند شهرزاد و هزار و یک گام... هزار و یک گام... دوری می شوی از من! اما انگار مثل همان کفشهای اشتباهی که جفت می شدند مدام بی راهه می رفتی که هنوز نزدیکتر از یک نفسی به نفسم بعد از هزار و یک سال... یا شاید من همان تُف سر بالای زندگی توام... به آسمان نگاه کن! صدای گامهای تو زنگ می خورد در گوش زمانه که چه غریبانه دور میشدی............................... کجایی پس؟؟؟ قلیان هایم همه عطر تو را می دهند... برقص،گویا هرگز کسی تو را نمی بیند عاشق شو،گویا هرگز کسی دلت را نشکسته زندگی کن،گویا بهشت اینجاست من نیستم اما یک سال پیش همین روز تو بودی من هم بودم سال دیگر چه کسی کجاست ؟ ؟ ؟ فردا فرهاد می آید از پشت بیستون خرد شده ... فردا فرهاد میمیرد لابه لای سنگ های ریخته شده ... فردا شیرین مینالد از عذاب وجدان گسیخته شده ... فردا تیشه می شکند از هرم دستان بی رحم خسرو ...
با هوس هم آغوشی با تو
گاز می زنم
من
یک رانده شده از بهشتم
| Design By : Night Skin |


